خوابهایم ناآرام شده اند
انگار گذشته ام معتاد روزهایی است که بی هیچ پیر شدند!
نه ! بی دلیل پیر شدند
گذشته ام بی دلیل از پس دل نگرانی های زنانه ام چرخ زدند و مردند
ای وای ای وای
بیدار شو مادر
یک فصل گذشت تو هنوز خوابی؟
بیدار شو و زمستان رااز پنجره باز اتاقت بیرون کن مادر
بیدار شو که پاییز عاشقی اش را به تولد کودکی ختم کرد و زمستان هنوز بوی کهنگی می دهد
کاش زنها از فرط ذوق دوست داشته شدن عقلشان بیشتر کار می کرد تا برای بارها و بارها دل نبازند
و تمام روزهای با تورا
که اگر باشی تاریخ این روزهایم به ننگی ثبت می شود
پیر شده ام / پیر شده ام که یادم می رود شبها دندانهای عاریه ای ام را مسواک بزنم/ کفشهایم را لنگه به لنگه نپوشم/ هرروز صبح منتظر همکلاسی بچگی هایم 15 دقیقه سرکوچه نایستم/ تنها چیزی که به خاطر دارم تولد 26 سالگی ام است / پیر شده ام دیگر/ به قول گفتنی این پیرها فقط ایستگاه آخر زندگیشان را یادشان می ماند و بس
کاش می دونستی بوی مردگی چه بوییه ! اونوقت برای زندگی کردن با من شرط نمی گذاشتنی که هر وقت دیدمت لباس صورتی ات رو بپوش، عطر خوشبویی که برام خریدی رو بزنم و ... اگر مشامت خوب کار می کرد همون تابستان پارسال با هم مرده بودیم...
میترسم از دیدن اینکه آدمهای جدید توی زندگی دوستانم پیدا شوند، شاید از روی حسادت، شاید هم از روی دلسوزی. ولی دوست ندارم ببینم که آدم دیگری جای من را بگیرد....
ولی فکر کنم همه تان خودخواه تر از آنید که بگذارید خلأیی در روحتان باقی بماند، همیشه زود زود پرش میکنید.
آنقدر زود که آدم دلش میگیرد از ارزشی که برای همه چیز قائلید ...
اما...
دیگه حتی آدمی هم نیست که محض هیچ تو را دلخوش کنه...
تعلق خاطر
تعلق جسم
و تعلق عقیده
اما این "قید تعلقه" که تو رو به "غیر تعهد" وابسته ات می کنه...
رهایی از تعلق همون خیانته . گاهی به خودت و گاهی به غیر از خودت....
